از شما چه پنهان، چندی پیش یکی از دوستانِ ناشر، کتابی را که به زبان انگلیسی نوشته شده بود، آورد و خواست که با چند مترجم دیگر همکاری و در ترجمۀ بخش علمی آن مشارکت کنم.
کتاب را گرفتم، چند ساعتی تورق کردم و از هر چمنِ آن گُلی چیدم. کتاب براستی ویژگیهایی داشت که مانع میشد دست رد بر سینۀ دوست بزنم. وسوسۀ مشارکت در ترجمه به جانم افتاده بود، سخت.
اما مانعی در کار بود. از شما چه پنهان، مدتی بود پشت دستم را داغ کرده بودم که عطای کار گروهی را در ترجمه یا تألیف کتاب به لقایش ببخشم و به منظور استفادۀ بهینه از چند صباح باقی مانده از عُمر، این به بعد کار گروهی این چنینی را ببوسم و کنار بگذارم و دیگر پیشنهادهای کارهای گروهی را در این موارد نپذیرم.
از سوی دیگر، راه ترجمۀ کاملِ کتاب مذکور هم برایم هموار نبود و نمیتوانستم به آن دوست پیشنهاد کنم که کار ترجمه را خود به تنهایی به انجام خواهم رساند؛ چون صرف نظر از کمبود وقت، کتاب زمینههای مختلف علمی، هنری و اجتماعی را هم پیموده بود که من سررشتۀ بسیاری از آنها را ندارم، یا دانشم در بسیاری از آنها به اندازهای که برای ترجمه کافی باشد، نبوده و نیست هم. پس فقط یک راه باقی مانده بود، از سرِ ناچاری داغی روی دستم را نادیده انگاشتم، به ندای آن دوست لبیک گفتم و به ترجمه مشغول شدم.
اشتباه نشود. عرض کردم که عهد کرده بودم از کارهای گروهی فقط در ترجمه یا تألیف کتاب دوری کنم، نه در کارهای دیگر. بیگمان ماهیت بسیاری از کارها چنان است که هرگز به تنهایی و بدون گروه انجام پذیر نیستند. مثلاً، راه دور نرویم؛ سردبیری همین مجله را در نظر بگیرید که بدون کار گروهی شدنی نیست.
اما غافل نباید بود که کار گروهی هم مانند بسیاری از کارهای آدمیزادگان مزایا و معایبی دارد. اجازه دهید برای توضیح مزایای کار گروهی نخست یکی از فرضیههای جدید علمی را بازگو کنم.
سالها بود که معمایی بر مجامع علمی زیستشناسی حاکم بود. میدانید که دانشمندان میگویند میلیونها سال پیش، قبل از پیدایش ما انسانهای به اصطلاح خردمند که نام علمی مان «آدمی بِخرد» یا «انسان اندیشمند» است، انسانهای دیگری نیز بر کرۀ زمین ساکن بودند که «انسان نئاندرتال» نام داشتند، موجوداتی بسیار بزرگ تر و نیرومندتر از ما بودند و دندانهای آنها نیز بزرگ تر و قوی تر بود. اصلاً شاید این افسانههایی که دربارۀ غولهای بی شاخ و دم میگویند، ریشه در همزیستی ما با این انسانهای غول پیکر داشته باشند.
بگذریم، پس از پیدایش ما آدمیان بخرد جنگ و رقابتی نابرابر بین این دو گونۀ آدمی، یعنی نیاکان ما و انسانهای نئاندرتال درگرفت. در این جنگ نئاندرتالها نیرومندتر و بزرگتر از ما بودند و ما ضعییف در برابر آنها. اما شگفت این است که نیاکان کم توان ما توانستند در این جنگ به پیروزی کامل برسند و این گونۀ غولپیکر را منقرض کنند. اصلاً معمایی که گفتم همین است که چطور آدمی کم توان بر این غول پیروز شد و در حدود 28هزار سال پیش آخرین فرد نئاندرتال را به دیار نیستی فرستاد.
فرضیهای که بتازگی بر پایۀ پژوهشهای اخیر شکل گرفته و به وجود آمده، حاکی از آن است که این دو گونه آدمی، یعنی بخرد و نئاندرتال، علاوه بر اندازۀ جثه و نیرو، یک تفاوت بزرگ دیگر هم داشتند: آدمی بخرد گروهی کار میکرد، اما آدمی نئاندرتال فردگرا بود و از مزایای کار گروهی غافل. بنابراین، ملاحظه میکنید که کار گروهی و تکیه برتوان و خرد جمعی چه نعمت بزرگی است!
اما عیب بزرگ کار گروهی نیز خاستگاه زیستشناختی دارد. میگویند خداوند پنج انگشت هر دست آدمی را یکسان نیافریده است. این ضرب المثل بیانگر تفاوتهای فردی درون جمعیتهاست. چون بنیاد آفرینش بر تنوع بوده است، هرگز هیچ دو فرد آدمی را پیدا نمیکنید که کاملاً و از هر نظر یکسان باشند؛ حتی اگر دوقلوی یکسان باشند و ژنتیک آنان کاملاً همانند. همین تفاوتهای فردی موجب بروز دشواریهایی در کارهای گروهی میشوند. مثلاً، هنگام کار گروهی در تألیف یا ترجمۀ کتاب، کافی است یکی از افراد گروه برخی از واژهها و اصطلاحاتِ مورد توافق اعضای گروه را نپذیرد، یا رفیق نیمه راه باشد و مثلاً نتواند کار ترجمه را بموقع به پایان برساند و تحویل دهد. در این حالت، به مصداق ضربالمثل حلقۀ ضعیف زنجیر، مزیت به عیب تبدیل میشود.
باری، سخن به درازا کشید. اکنون لابد کنجکاو شدهاید و میخواهید بدانید که کدام ویژگی کتابی که دوست ناشرم برای ترجمه پیشنهاد کرده بود، مرا به شکستن عهدی که با خود بسته بودم، واداشته بود! اگر چنین است، باید عرض کنم که کتاب مذکور به قول معروف نوعی «کتاب پاپ» بود. توضیحاً عرض میکنم که منظورم از «کتاب پاپ» کتابی است که برای مردم عادی غیردانشگاهی نوشته شده باشد، یعنی به اصطلاح، آن طور که بعضیها میگویند، مخاطب «عام» داشته باشد. البته گروهی هم این نوع کتابها را «عامهپسند» مینامند که من چندان با اصطلاح «عامهپسند» موافق نیستم. چون، در فرهنگ ما واژۀ «عامه» بار خاص دارد و بیشتر، مردم بیسواد یا کمسواد را تداعی میکند. مثلاً، مرحوم دهخدا «عامه» را «مردم بیسواد و فرمایه» و «عامی» را «جاهل» میدانست؛ در حالی که منظور ما چنین نیست. بلکه منظور از «عام» در اینجا کسانی هستند که میانگین تراز سواد مردم جامعه را دارند و این میانگین مثلاً در جامعۀ ما در حدود پایان تحصیلات دورۀ متوسطه است.
حالا که سخن بدینجا کشید، بگذارید به این نکته در همین جا اشاره کنم که به نظر من، کتابهایی علمی که مخاطب عام دارند، اصولاً در ارتقای فرهنگ علمی فناورانۀ اکثریت مردم هر جامعه اهمیت بسیار دارند، چون علاوه بر آن که مردم را به علوم و فناوری علاقهمند و ترغیب میکنند، باعث ارتقای سواد علمی فناورانۀ جامعه هم میشوند. بنابراین، حداقل انتظار این است که بازار این نوع کتابها گرم و پررونق باشد که شوربختانه نیست.
بنابراین، عجیب نیست که در جامعۀ ما شکاف عمیقی میان علم دانشگاهی و آگاهی مردم عادی وجود دارد. به نظرم در جامعۀ ما فاعل پُر کنندۀ شکاف میان علم دانشگاهی و علم مردمی مجهول است. اکثریت دانشگاهیان ما نمیتوانند مثلاً هنگامی که با کودک سر و کارشان میافتد، زبان کودکی بگشایند. به بیان دیگر، بیشتر آنان (و بیگمان نه همه) که میتوانند بخوبی به زبان دانشجو سخن گویند، نمیتوانند به زبان مخاطب عام بنویسند؛ فلذا زیر بار نمیروند و لاجرم این شکاف همچنان وجود دارد.
باری، باز هم سخن به درازا کشید و از موضوع اصلی اندکی دور شدیم. اجازه دهید بازگردیم به متن همان کتاب که در نخستین سطور این نوشته معرفی کردم. نوشتم که یکی از ویژگی های کتاب آن است که مخاطب عام دارد. اما این ویژگی به تنهایی سبب عهدشکنی من نشد؛ بلکه ویژگی مهم دیگر آن کتاب بررسی ردّ پاهای مسلمانان در تاریخ علم بشری است. به بیان دیگر، کتاب با مرور خدمات مسلمانان به علم، مخاطب مسلمان را چنان به وجد می آورد که با غرور به گذشتۀ خود افتخار و از این که پیشینیان او بیکار نبودهاند و در پایه ریزی علم بشری امروزی سهم بزرگی داشته اند، احساس سربلندی کند.
فکر می کنم مشت نمونۀ خروار و یک مثال از این خدمات برای رساندن مطلب کافی باشد: میدانیم که یونانیان باستان میپنداشتند که کبد مرکز گردش خون است و حتی جالینوس پزشک و اندیشمند یونانی بدون در نظر گرفتن نقش شُشها در گردش خون، تصور میکرد که دیوارۀ قلب که بخش چپ آن را از بخش راست جدا میکند، سوراخ هایی نامرئی دارد و خون از طریق آنها از قسمت راست قلب به قسمت چپ نفوذ میکند، در آنجا با هوا مخلوط میشود، جان میگیرد و به سراسر بدن توزیع میشود.
توضیحات جالینوس قرنها مورد قبول بود، تا زمانی که ویلیام هاروی انگلیسی در سدهای شانزدهم و هفدهم تحقیقاتی دربارۀ دستگاه گردش خون و عملکرد قلب انجام داد و سرانجام چگونگی گردش خون را در قلب توضیح داد و استدلال کرد که قلب مرکز دستگاه گردش خون است.
اما این یک روایت از موضوع است. روایت دیگری هم وجود دارد که چنین است: در سال 1924 دکتر محی الدین الطاوی، پزشک مصری رسالهای هفتصد ساله تحت عنوان «شرح تشریح قانون ابن سینا» در کتابخانۀ ایالتی پروس برلین کشف کرد. این کشف یکی از حقایق علمی را که تا آن زمان ناشناخته مانده بود، آشکار کرد: نخستین توصیف از گردش خون ششی.
نویسندۀ دستنوشتۀ «شرح تشریح قانون ابن سینا» ابن نفیس، اندیشمند مسلمان متولد 1210 میلادی بود. ابننفیس پزشکی پرکار بود و دانش وسیعی را که در موضوعهای مختلف داشت در چند کتاب گنجاند. کتابهای «المختار من الاغذیه» (انتخاب غذاها) و «الشامل فی الطب» (دائره المعارف پزشکی) از آن جملهاند، اما اثر بزرگ او همان «شرح تشریح قانون ابن سینا» بود.
«شرح تشریح قانون ابن سینا» بحثی است دربارۀ کارها و اندیشههای ابن سینا. ابننفیس در این کتاب گردش خون ششی را با دقت بررسی کرده و شرح داده است. او در این شرح نقش قلب و ششها و تأثیر آنها را بر دستگاه تنفسی توضیح داده و تأکید کرده است که هوا در ششها پاک و با هوای دَمی اتمسفری تصفیه میشود نه در جاهای دیگر بدن. او در واقع در توصیف تشریح قلب با ابن سینا مخالفت ورزیده و چنین نوشته است: «این عقیدۀ ابن سینا که قلب سه بطن دارد درست نیست. قلب فقط دو بطن دارد... و بین این دو مطلقاً منفذی وجود ندارد. عمل تشریح نیز نادرستی این اعتقاد را روشن میکند، چون دیوارۀ قلب که بین این دو حفره قرار دارد، بسیار ضخیم تر از بخشهای دیگر قلب است. این خون (که در حفرۀ سمت راست وجود دارد) باید به ششها برود و در آنجا با هوای درون ششها مخلوط شود و سپس از سیاهرگ ششی عبور کند و به حفرۀ چپ قلب برود...».
ابننفیس دربارۀ چگونگی عملکرد گردش ششی خون چنین شرح داده است که خون در این گردش از یکی از حفرههای قلب به ششها میرود و سپس به حفرۀ دیگر قلب بازمیگردد. به عقیدۀ او خون جانبخش و تصفیه شده در ششها از راه سرخرگها به همۀ بخشهای بدن میرسد. نوآوری او بیان این نکته بود که خون سیاهرگی باید از بطن راست قلب خارج شود و در سر راه خود به سوی بطن چپ، از ششها عبور کند و در آنجا به صورت خون سرخرگی درآید تا بتواند به سرخرگها وارد شود.
این کشف مهم تا سیصد سال بعد در اروپا شناخته نشد. ، در سال 1547 اندرهآ آلپاگو از بلونو برخی از نوشتههای ابننفیس را به زبان لاتینی ترجمه کرد. در پی آن، کوششهایی برای توضیح مجدد گردش خون روی داد، از جمله کارهای مایکل سروتوس در کتاب بازگشت مسیحیت در سال 1553 و رآلدوس کلمبو در کتاب تشریح در سال 1559. تا سرانجام، نوبت به سر ویلیام هاروی رسید و او در سال 1628 کاشف گردش خونی شناخته شد که ابننفیس پیشرو آن بود.
اما از آنجا که دور گردون همیشه یکسان نمیماند، سرانجام در سال 1957 یافتههای ابننفیس به رسمیت شناخته شدند، در حالی که ابننفیس اندکی کمتر از هفتصد سال پیش از آن، یعنی در سال 1288 میلادی پس از آن که خانهاش را به بیمارستان تبدیل کرده بود، با دار فانی وداع کرده بود و راهی دیار باقی شده بود.
به نوشتۀ کتاب مذکور، مسلمانان علاوه بر کشف گردش خون ششی، در زمینه های دیگر نیز از جمله واکسیناسیون، ابزارهای پزشکی و آزمایشگاهی، کاربرد داروهای گیاهی، داروسازی، پزشکی، اخترشناسی، جغرافیا، شیمی و ریاضیات نیز پیشگام فرهنگ و تمدن بشری بودهاند که ذکر جزئیات آنها در حوصلۀ این مقال نیست. اکنون شما کلاه خود را قاضی کنید. آیا شایسته بود که از زیر بار ترجمۀ چنین کتابی شانه خالی کنم؟
از این دست مقالات، اما نه از آن کتاب، مقالۀ مسلمانان، محیط زیست و بیماریها را نیز در همین شماره از مجله بخوانید. مهرماه 1390، سرآغاز خزان طبیعت و بهار تعلیم و تربیت بر شما مبارک باد.
سردبیر